جملات و ضرب المثل هایی درباره ازدواج از سراسر دنیا
![]()
امشب باید اینهارو به آقای همسری جونم نشون بدم و نظر اونرو بپرسم:)
چه اعتراض عجیبی
گویا دیده اند
هر غنچه که شکفت از شاخه جدایش کردند
وبلاگ دوست عزیز ما باران حک شد.![]()
باران از زن می نوشت..از من از تو...باران از رنج مینوشت از رنج همنوعانش و با قلم زیبا و تواناش این رنجها رو صادقانه و زیبا به تصویر می کشید...باران مثل خیلیها ژست روشنفکری نمی گرفت بلکه از نزدیک با رنج زنان محروم آشنا بود...اون مددکار اجتماعیه و اگه می نویسه از حقیقتهای موجود زندگی زنان میگه...باران برای من و خیلی از دوستان وبلاگ نویس شیرین و عزیزه...مطالب وبلاگش هم بسیار زیبا و متفاوت بود و شعرهاش و نقاشی هاش که بوی خاک بارون خورده و علف زده میداد دیگه جای خودش رو داشت...از من خواسته لینکشرو از لیست لینکهام بردارم اما من هرگز اینکار رو نمی کنم...درسته که این فضا تحمل روحهای بزرگ و متفاوت رو نداره اما جاش در قلب دوستانش همیشه سبزه. باران ما منتظر حضور دوباره تو هستیم...
سلام دوست جونای مهربونم
تولد خوش گذشت اما با توجه به اینکه تقریبا بعد از جشن ما اولین مجلسی بود که همه قوم ظالمین ( به من ربطی نداره همکارم به قوم شوهرش میگه) یکجا جمع بودند و یه چیزایی هم پیش اومد...من در راستای امر خطیر خانه داری که در پست قبل دربارش گفتم یکمی زودتر رفتم برای کمک..خواهر شوهرام و مادر شوهرم زود اومده بودند اما از عروس ها فقط من زود رفته بودم و از بقیه تا 5 خبری نبود ( من در حال حاضر 3فروند جاری دارم). اینرو هم بگم که جاریهای من نزدیکترینشون از نظر سنی به من الان 5ساله که عروس این خونوادست و الان یه دختر 3ساله داره. خواهر شوهر کوچیکه من ( که 2سال از من بزرگتره) اونطور که میگن از اول با این عروس خیلی بد بوده اما از وقتی بچه دار شدن این خونواده جملگی جونشون برای این بچه ( یعنی بچه عروس کوچیکه) در میره![]()
خلاصه عروس کوچیکه طبق عادت واسه یه تولد ساده که اصلا مال بچه ها بود آرایشگاهی رفته بود و ...که نگو و نپرس...طفلک موهاش هم فرفری نه بلکه وز وزیه و برای پوشاندن این موها هم تو عروسی من و هم تو تولد پوستیش(کلاه گیس) سر کرده بود.خلاصه تا اومد اینا دورش کردند و یکی بچه رو بگیر و یکی ساک بچه رو بگیر یکی از خوشگلیش و از لباسش تعریف کن در حالیکه با بقیه خیلی معمولی بودند...جاری بزرگم که تنها فرد بی اعتنا به کل این خانوادست و اصولا راحته یه چشمکی به جاری 2 زد و من اتفاقی این رو دیدم اما هنوز نمیدونستم جریان از چه قراره...
یه چیزی بگم؟؟؟مادر شوهرم زن بسیار ساده و مهربونیه..من خیلی دوسش دارم اما خواهر شوهر کوچیکم یکمی خرده شیشه دار به نظر میرسه...بچه رو هم که دیگه کشتند همه رو بسکه این بچه هر چی میگفت غش و ضعف میرفتند براش..مثلا بچه میگفت ادبددد...خواهر شوهرم ترجمه میکرد: من عمه ..بیشتر دوست دارم..بعد بچه میگفت:بیدونودو دیدو خواهر شوهرم: میگه عمه رو اذیت نکنیددددد
وسطهای مراسم که اومد طرف من( تو این 2ساله هنوز با من مانوس نشده برخلاف بقیه نوه ها که باهام خیلی جور شدن) و موبایلمرو که رو عسلی کنارم بود برداشت منم فکر کردم بچه ست خب هیچی نگفتم یهو بدون لحظه ای مکث پرت کرد کف سرامیک و بعدشم بغض کرد و گریه..حالا خوبه همه شاد این صحنه بودند و گرنه میگفتند من چیکارش کردم..من تا اومدم بغلش کنم جیغش رفت هوا و دیگه نپرس خواهرشوهرم هم اومد بغلش کرد گفت تورو نمیشناسه
![]()
یکهو با چند نگاه متعجب از طرفین مجلس محاصره شدم و البته به روی خودم نیاوردم غافل از اینکه واسه خودم اساسی دشمن تراشی کردم...
دیگه کیک رو آوردند و بعد شمعهارو فوت کردند و کادوهارو باز کردند و شام بچه هارو دادند و بچه ها یکی یکی رفتند..ساعت طرفای 10 آقایون هم اومدند و تا رسیدند بساط رقص و آواز و .. از سر گرفته شد. حالا بگذریم از لوس بازیهای برادرشوهرم و همون عروس کذایی که انگار اونا تازه عروس دوماد بودند هی اون وسط بی مقدمه همدیگرو در آغوش میکشیدند و چلس چولوس ماچ میکردند...اینرو بگم اینطور که من شنیدم اوایل اینکارها تو این خونواده خیلی بد بود اما از وقتی این عروس وارد خونواده شد همه سعی میکنند اینهارو الگوی عمل خودشون قرار بدند... تا اونزمان همه چیز خوب و به کام عروس محترمه بود تا اینکه همسری جونم با آهنگ بوسه های پیاده روی مهرداد منرو بلند کرد و شروع کردیم به رقصیدن...من و همسری تمام 1ساله عقدومونرو با هم تمرین رقص میکردیم و برای عروسیمون و رقص عروس و داماد چند جلسه کلاس هم رفتیم و همه میگن که خوشمل میرقصیم با هم![]()
وقتی داشتیم می رقصیدیم من تیر نگاههای حسادت بار 2نفر رو خوب خوب حس میکردم... پدر شوهرم و مادر شوهرم اینقده خوششون اومده بود که بهمون شاباش دادند و بقیه هم مجبور شدند بدند و البته بعد رقص همه شاباشو رو دادیم به بچه های خواهرشوهرم که تولدشون بود. وسط رقص من دیدم عروس پیداش نیست... 10 دقیقه از نشستن من و همسری نگذشته بود(حدود ساعت 11 که هنوز خودمون شام نخورده بودیم ) برادرشوهرم گفت حال .. خوب نیست ما دیگه میریم...
اون شب تموم شد و دیروز تو موسسه بودیم که دیدم همسری جون اومد تو دفتر من...منهم تنها بودم اتفاقا..بعد یکمی مقدمه چینی ازم پرسید شیوا خانومی تو درباره ماهک چیزی گفتی؟ من هم از جا بی خبر گفتم ماهک؟؟؟نهههه
گفت انگار تو این حرفو زدی و عروس بهش برخورده و از اون شب میگه شیوا جلوی جمع گفته بچه من لاله
من گفتم من اینو نگفتم همسری و اصلا منظوری نداشتم..اونم گفت میدونم که منظوری نداشتی ولی عروس خیلی حساسه و همیشه همه مراعاتشرو میکنن وگرنه زندگیرو به برادره تلخ میکنه..میشه یه زنگ بزنی به عروس؟؟؟من در حالیکه صدام ناخودآگاه بلند شده بود گفتم نه معلومه که نمیزنم اون دیوونه ست به من چه؟؟؟بعدشم من میدونم اون از این موضوع ناراحت نشده وگرنه چطوره که من اون حرفو ساعت 6 زدم اون 11 شب ناراحت شد؟؟؟
اما راضی شدم به خونه خواهرشوهر بزرگم زنگ بزنم..اونم سربسته یه چیزایی بهم گفت و منکه اصلا فکر نمیکردم یه جمله ساده باعث شده باشه از همون شب تو خونواده شوهر من اونهمه قیل و قال و تلفن و پیغام و پسغام بشه با بهت و حیرت گوش میدادم...
بعد ناهار حدودای ساعت 3 همسری گفت من از چند روز پیش به شیوا قول دادم که امروز ببرمش بام سبز...منهم تا اینو گفت انگار این ماجرا برام تازگی نداره گفتم آره باید کم کم بریم چون زود تاریک میشه و برگشتن سخته و پاشدم رفتم تو اتاق پالتو و شالمو بردارم و عمدا طولش دادم تا حرفاشونو بزنن چون اصلا تحمل شنیدن حرف اضافه نداشتم
فقط موقع اومدن بیرون شنیدم که خواهر شوهره میگه خوبیت نداره و تا منو دید حرفشو خورد...
سلام سلاممم..اول یه خبر.. فردا تولد دو دخترخواهر شوشو جانه![]()
اینروزا همش درگیر خرید و بازار و کمی تا قسمتی فوضولی بودم..بگم کادو چی خریدیم ؟ واسه دختر بزرگه که 16سالشه یه بلوز شلوار سرهمی صورتی خوشمل و واسه کوچیکه که 13 سالشه یه سرویس کامل لوازم تحریر با کلاسور .. دیشب بعد از موسسه رفتم خونه خواهر شوهر برای کمک و تزئین و این چیزها.. وقتی برگشتم دیدم همسرخان رسیده...این روزها موسسه شلوغه بخاطر اینکه داریم به آخر سال نزدیک میشیم و اگه پژوهشگرا طرحهاشون تموم نکن اعتبارش رو ازشون پس میگیرند و معمولا همسری جان منکه مدیر دفتر پژوهشه تا دیروقت میمونه.. خلاصه اومدم و دیدم همسر جان تشریف آورده و واسه خودش آشپزی کرده..اگه بهتون بگم چه بلایی به سر آشپزخونه نازنین آورده بود باورتون نمیشه. وسایل پخت برای املت: ماهی تابه 2عدد، کاسه برای هم زدن تخم مرغ جدا برای خرد کردن گوجه ها جدا، چند عدد چنگال پراکنده در اقصی نقاط آشپزخانه( اگه غلط نوشتم مجیک جان اصلاح کنه) بعدشم تموم جاهای ادویه اعم از نمک و فلفل و حتی آویشن روی میز آشپزخونه. ضمن اینکه تی وی روشن و ایشون جلوی تی وی خواب. من ماتم برده برده بود که این همون همسری همیشه اتو کشیده و مدیر منه؟ راستش خیلی دوست داشتم بیدارش کنم و سرش جیغ بکشم.ولی خود داری کردم و بقول مامانم دراین موارد خونه داری کردم. مادرم به این کارها که بقیه میگن مکر و حیله زنانه میگه خانه داری...شما اگه ربطشرو فهمیدی به منم بگید..خلاصه خونه داری کردم و رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و یه پتو برداشتم آوردم انداختم روش..شاید این حرکتم یکمی فیلمی و اغراق آمیز بود( از این جهت که پتو رو جوری انداختم که بیدار بشه) ![]()
اما به شدت جواب داد بیدار شد و مثل بچه ها گفت شیوا اومدی؟ گفتم ناراحتی برگردم..گفت نهههه.و انگار تازه متوجه موقعیت دور و برش شده باشه عین تیر از جاش پاشد و شروع کرد به معذرت خواهی که من میخواستم همه جارو مرتب کنم و اله و بلهههه اما یهو خوابم برد و ...
بهرحال 2تایی همه جارو مرتب کردیم ومنم با اینکه وقتی لکه گوجه فرنگی رو روی کف تازه تمیز شده و سفید آشپزخونه رو دیدم دیگه دادم داشت در میومد سعی کردم به روی خودم نیارم
فقط ازش پرسیدم همسری چرا دو تابه؟؟میدونید چی گفت؟ حدس بزنید.. تو یکیش گوجه ها رو جدا سرخ کرده بود و بعد همه متریال رو ریخت تو اون یکی و بعدش بهش تخم مرغهارو زد..نگید شوهرم خنگه ها چون واقعا باهوشه..اینرو همه میگن و منم میدونم ولی نمیدونم چرا گاهی...
خداییش گاهی تحمل زندگی مشترک خیلی سخته...خیلیااااااااااااااا...واسه شماها که متاهلید اینجوری نیست؟؟ میشه بگید شماها تو اینجور موقعیتها چیکار میکنید؟ امروز برای یکی از خانمهای همکارم که خیلی باتجربه و مهربونه ، صبح تعریف کردم گفت طبیعیه عزیزم..
راستی امروز تصادفی یه ایمیل برام اومده بود طرز متفاوت تهیه نیمرو رو توسط دو جنس نشون میداد..من خندم گرفت و اصلا اینجوری شد که برای خانوم همکار تعریف کردم. چون اونم گفت شوهر من هم همینجوریه.البته فکر کنم نویسنده این ایمیل یک آقا بوده چون در دستور کار نیمروی خانمها جای مورد 1 و 2 رو اشتباه نوشته
دخترها:
۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن
پسرها:
۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و ۲۰ تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
۲۰- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۲۱- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۳- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
۲۶- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۹- سريع برميگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
۳۱- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
۳۲- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
۳۴- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
۳۵- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
۳۶- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
۳۷- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
۳۸- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
۳۹- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
۴۰- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
۴۱- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
۴۲- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
۴۳- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
۴۴- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
۴۵- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
من امتحات تعیین سطح دادم![]()
من فکر میکردم زبان بسیار مرغوب و درازی دارم.
اما ممتحن موسسه زبان به من فهموند زهی خیال خام زهی خیال باطل
من در بیسیک دو ...پذیرفته شدم.
...![]()
اینها چند کلمه بود در توصیف ممتحن موسسه زبان که به دلایل امنیتی و اخلاقی حذف میشه
جدا واژه های مهرورزانه تری به ذهنم نمیرسه
من خود و آقای همسر و همه فامیل و دوستان و آشنایان و رئیس ارجمند رو به مدت 1ماه به صلابه کشیدم و اینقدر زبان خواندم که باور کنیدددد شبها به زبان اجنبی خواب میدیدم...![]()
ضمن اینکه در سفر دوبی در ماه عسلمان (هدیه خواهر شوشو جان) کلی انگلیسی حرف زدم و کلی از خودم دانش زبان در میکردم بطوریکه همگان و مهمتر از همه شوشو جانمان بسی حذ می بردند و مبهوت میشدند و میبالیدند از داشتن چنین بانوی فرهیخته ای![]()
اما ناگهان امروز به شدت در پوزم خورد و شرنگ تلخ شکست ( مزه شهادت بیتر بود) را چشیدم.
من از کلاس برگشتم و دیدم جناب همسر هنوز تشریف نیاوردند..نمیدانم با چه رویی نتیجه را به خاندان گرامش اعلام کنم![]()
تولدم مبارک