تبليغاتX
یک پنجره برای دیدن

جملات و ضرب المثل هایی درباره ازدواج از سراسر دنیا

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني)

2- مردي كه به خاطر ” پول ” زن مي گيرد، به نوكري مي رود. ( ضرب المثل فرانسوي )

3- لياقت داماد ، به قدرت بازوي اوست . ( ضرب المثل چيني )

4- زني سعادتمند است كه مطيع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل يوناني )

5- زن عاقل با داماد ” بي پول ” خوب مي سازد. ( ضرب المثل انگليسي )

6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسي )

7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. ( ضرب المثل آلماني )

8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت . ( ضرب المثل لهستاني )

9- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. ( ضرب المثل ايتاليايي)

10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .( ضرب المثل فرانسوي )

11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. ( ضرب المثل ايتاليايي )

12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجاني )

13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني . ( ضرب المثل چيني )

14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چيني )

15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايي)

16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركي )

17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر)

18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايي )

19- ازدواج ، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است . ( ضرب المثل فرانسوي )

20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است . ( سقراط )

21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. ( رولاند )

23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازي)

25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

26- با زني ازدواج كنيد كه اگر ” مرد ” بود ، بهترين دوست شما مي شد . ( بردون)

27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سوني اسمارت)

28- براي يك زندگي سعادتمندانه ، مرد بايد ” كر ” باشد و زن ” لال ” . ( سروانتس )

29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” مي خواهد. ( كريستين )

30- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. ( اسمايلز )

31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. ( فرانكلين )

32- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )

33- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)

34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو ” زنده ” مي شوند و اگر ” بد ” شد هر دو مي ميرند. ( سعيد نفيسي )

35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! ( تن )

36- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن . ( سيريوس)

37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )

38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم . ( لرد لوچستر)

39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)

40- با ازدواج ، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش . ( سينكالويس)

41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد . ( پاستور )

42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. ( سقراط)

43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن . ( يكي از دانشمندان لهستاني )

44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)

45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستي)

46- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)

47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند . ( جانسون )

48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد ، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)

49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو)

50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندي )

51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. ( ضرب المثل اسكاتلندي)

52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن . ( ضرب المثل آلماني )

53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني . ( شارل بودلر )

54 – دوام ازدواج يك قسمت رويِ محبت است و نُه قسمتش روي گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندي )

55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )

56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند . (ضرب المثل آلماني )

57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )

58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي . (ولتر )

60 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره آن اظهار نظر كني. ( شارل بودلر )

امشب باید اینهارو به آقای همسری جونم نشون بدم و نظر اونرو بپرسم:)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 19:21  توسط شیوا  | 

سلام به همه دوستای عزیز و مهربونم
بخاطر امور خانه داری و شوهرداری و کاری و درسی( به تشویق آقای همسر خیر سرم دارم واسه ارشد می خونم) مدتی در این مثنوی تاخیر شد..
بهرحال بازم اینجام و بین همه شما نازنین ها
دلم براتون تنگ شده بود...
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:48  توسط شیوا  | 

گلهای سرخ باز نمی شوند

چه اعتراض عجیبی

گویا دیده اند

هر غنچه که شکفت از شاخه جدایش کردند

وبلاگ دوست عزیز ما باران حک شد.

باران از زن می نوشت..از من از تو...باران از رنج مینوشت از رنج همنوعانش و با قلم زیبا و تواناش این رنجها رو صادقانه و زیبا به تصویر می کشید...باران مثل خیلیها ژست روشنفکری نمی گرفت بلکه از نزدیک با رنج زنان محروم آشنا بود...اون مددکار اجتماعیه و اگه می نویسه از حقیقتهای موجود زندگی زنان میگه...باران برای من و خیلی از دوستان وبلاگ نویس شیرین و عزیزه...مطالب وبلاگش هم بسیار  زیبا و متفاوت بود و شعرهاش و نقاشی هاش که بوی خاک بارون خورده و علف زده میداد دیگه جای خودش رو داشت...از من خواسته لینکشرو از لیست لینکهام بردارم اما من هرگز اینکار رو نمی کنم...درسته که این فضا تحمل روحهای بزرگ و متفاوت رو نداره اما جاش در قلب دوستانش همیشه سبزه. باران ما منتظر حضور دوباره تو هستیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:44  توسط شیوا  | 

سلام دوست جونای مهربونم

 

تولد خوش گذشت اما با توجه به اینکه تقریبا بعد از جشن ما اولین مجلسی  بود که همه قوم ظالمین ( به من ربطی نداره همکارم به قوم شوهرش میگه) یکجا جمع بودند و یه چیزایی هم پیش اومد...من در راستای امر خطیر خانه داری که در پست قبل دربارش گفتم یکمی زودتر رفتم برای کمک..خواهر شوهرام و مادر شوهرم زود اومده بودند اما از عروس ها فقط من زود رفته بودم و از بقیه تا 5 خبری نبود ( من در حال حاضر 3فروند جاری دارم). اینرو هم بگم که جاریهای من نزدیکترینشون از نظر سنی به من الان 5ساله که عروس این خونوادست و الان یه دختر 3ساله داره. خواهر شوهر کوچیکه من ( که 2سال از من بزرگتره) اونطور که میگن از اول با این عروس خیلی بد بوده اما از وقتی بچه دار شدن این خونواده جملگی جونشون برای این بچه ( یعنی بچه عروس کوچیکه) در میره
یه چیزی بگم بهتون من مثل خیلی از زنهای دیگه عاشق بچه هستم و بچه خودم و دیگرون فرقی نداره، کلا بچه دوست دارم و اصلا کی میتونه که این طفلهای معصوم رو دوست نداشته باشه؟ اما این بچه به طرز معناداری بد عنق و بی نمک و کمی بی تربیته...مدام بی دلیل گریه میکنه و هر چی دم دستشه پرت میکنه و هر کی دم دستشه میزنه... از جلسه خواستگاری من که یک ایل بوربور اومده بودن عمه من خوب این عروس رو شناخت و رایش بر این بود که این عروس با این بچه مهر اینهارو خریده چون پدر شوهر مادر شوهر من بغیر این بچه 8نوه دیگه که اتفاقا با ادب و خوشگل و ناز هم هستند دارند اما نسبت به هیچکدومشون اینقدر غیر طبیعی برخورد نمیکنن...دخترخالم که دورادور اینهارو میشناسه
میگه اینها از عروس کوچیکه می ترسند چون خیلی خونه خراب کن و بین فامیل اندازه حالا نمیدونم...
خلاصه عروس کوچیکه  طبق عادت واسه یه تولد ساده که اصلا مال بچه ها بود آرایشگاهی رفته بود و ...که نگو و نپرس...طفلک موهاش هم فرفری نه بلکه وز وزیه و برای پوشاندن این موها هم تو عروسی من و هم تو تولد پوستیش(کلاه گیس) سر کرده بود.
خلاصه تا اومد اینا دورش کردند و یکی بچه رو بگیر و یکی ساک بچه رو بگیر یکی از خوشگلیش و از لباسش تعریف کن در حالیکه با بقیه خیلی معمولی بودند...جاری بزرگم که تنها فرد بی اعتنا به کل این خانوادست و اصولا راحته یه چشمکی به جاری 2 زد و من اتفاقی این رو دیدم اما هنوز نمیدونستم جریان از چه قراره...

یه چیزی بگم؟؟؟مادر شوهرم زن بسیار ساده و مهربونیه..من خیلی دوسش دارم اما خواهر شوهر کوچیکم  یکمی خرده شیشه دار به نظر میرسه...بچه رو هم که دیگه کشتند همه رو بسکه این بچه هر چی میگفت غش و ضعف میرفتند براش..مثلا بچه میگفت ادبددد...خواهر شوهرم ترجمه میکرد: من عمه ..بیشتر دوست دارم..بعد بچه میگفت:بیدونودو دیدو خواهر شوهرم: میگه عمه رو اذیت نکنیددددد

وسطهای مراسم که اومد طرف من( تو این 2ساله هنوز با من مانوس نشده برخلاف بقیه نوه ها که باهام خیلی جور شدن) و موبایلمرو که رو عسلی کنارم بود برداشت منم فکر کردم بچه ست خب هیچی نگفتم یهو بدون لحظه ای مکث پرت کرد کف سرامیک و بعدشم بغض کرد و گریه..حالا خوبه همه شاد این صحنه بودند و گرنه میگفتند من چیکارش کردم..من تا اومدم بغلش کنم جیغش رفت هوا و دیگه نپرس خواهرشوهرم هم اومد بغلش کرد گفت تورو نمیشناسه


بعد 1ساعت که هی شکوفایی های پشت هم میکرد..موی بچه هارو میکشید..گریه میکرد..خوراکی میخورد گریه میکرد..میرقصید گریه میکرد...من بیهوا پرسیدم ماهک چند سالشه؟؟؟ گفتند 3سال(خداییش فکر میکردم کوچیکتره)  و منهم سریع با خنده گفتم پس چرا نمیتونه درست حرف بزنه؟؟؟

یکهو با چند نگاه متعجب از طرفین مجلس محاصره شدم و البته به روی خودم نیاوردم غافل از اینکه واسه خودم اساسی دشمن تراشی کردم...

دیگه کیک رو آوردند و بعد شمعهارو فوت کردند و کادوهارو باز کردند و شام بچه هارو دادند و بچه ها یکی یکی رفتند..ساعت طرفای 10 آقایون هم اومدند و تا رسیدند بساط رقص و آواز و .. از سر گرفته شد. حالا بگذریم از لوس بازیهای برادرشوهرم و همون عروس کذایی که انگار اونا تازه عروس دوماد بودند هی اون وسط بی مقدمه همدیگرو در آغوش میکشیدند و چلس چولوس ماچ میکردند...اینرو بگم اینطور که من شنیدم اوایل اینکارها تو این خونواده خیلی بد بود اما از وقتی این عروس وارد خونواده شد همه سعی میکنند اینهارو الگوی عمل خودشون قرار بدند... تا اونزمان همه چیز خوب و به کام عروس محترمه بود تا اینکه همسری جونم با آهنگ  بوسه های پیاده روی مهرداد منرو بلند کرد و شروع کردیم به رقصیدن...من و همسری تمام 1ساله عقدومونرو با هم تمرین رقص میکردیم و برای عروسیمون و رقص عروس و داماد چند جلسه کلاس هم رفتیم و همه میگن که خوشمل میرقصیم با هم

وقتی داشتیم می رقصیدیم من تیر نگاههای حسادت بار 2نفر رو خوب خوب حس میکردم... پدر شوهرم و مادر شوهرم اینقده خوششون اومده بود که بهمون شاباش دادند و بقیه هم مجبور شدند بدند و البته بعد رقص همه شاباشو رو دادیم به بچه های خواهرشوهرم که تولدشون بود. وسط رقص من دیدم عروس پیداش نیست... 10 دقیقه از نشستن من و همسری نگذشته بود(حدود ساعت 11 که هنوز خودمون شام نخورده بودیم ) برادرشوهرم  گفت حال .. خوب نیست ما دیگه میریم...
همه مونده بودند که چی شده شام نخورده و تازه سر شبه و .... تنها کسیکه مثل من فکر کرد و به زبون هم آورد جاری بزرگم بود که آخر شب موقعیکه داشتیم میرسوندیمشون آروم بهم گفت شیوا دیدی حال طرف بهم خورد؟؟؟منم با اینکه فهمیدم منظورش کیه گفتم کی؟؟؟آخه مامانم همیشه میگه با جاریا زیاد صمیمی نشو..
وقتی هم که داشت میرفت اصلا به سمت من نگاه نمیکرد اما من متوجه شدم چشماش قرمزه انگار گریه کرده.

اون شب تموم شد و دیروز تو موسسه بودیم که دیدم همسری جون اومد تو دفتر من...منهم تنها بودم اتفاقا..بعد یکمی مقدمه چینی ازم پرسید شیوا خانومی تو درباره ماهک چیزی گفتی؟ من هم از جا بی خبر گفتم ماهک؟؟؟نهههه

گفت انگار تو این حرفو زدی و عروس بهش برخورده و از اون شب میگه شیوا جلوی جمع گفته بچه من لاله

من گفتم من اینو نگفتم همسری و اصلا منظوری نداشتم..اونم گفت میدونم که منظوری نداشتی ولی عروس خیلی حساسه و همیشه همه مراعاتشرو میکنن وگرنه زندگیرو به برادره تلخ میکنه..میشه یه زنگ بزنی به عروس؟؟؟من در حالیکه صدام ناخودآگاه بلند شده بود گفتم نه معلومه که نمیزنم اون دیوونه ست به من چه؟؟؟بعدشم من میدونم اون از این موضوع ناراحت نشده وگرنه چطوره که من اون حرفو ساعت 6 زدم اون 11 شب ناراحت شد؟؟؟
اما راضی شدم به خونه خواهرشوهر بزرگم زنگ بزنم..اونم سربسته یه چیزایی بهم گفت و منکه اصلا فکر نمیکردم یه جمله ساده باعث شده باشه از همون شب تو خونواده شوهر من اونهمه قیل و قال و تلفن و پیغام و پسغام بشه با بهت و حیرت گوش میدادم...
امروز مثل همه جمعه ها طبق یک قرار نانوشته ناهار همه خونه مادرشوهرم جمع بودیم..من خیلی استرس داشتم که برخورد اینها با من چطوری خواهد بود اما حتی به همسری چیزی نگفتم و رفتیم..نزدیک ناهار موبایل خواهرشوهر کوچیکه زنگ زد و رفت تو اتاق نیمساعت بعد اومد بیرون با یه حالت زننده ای گفت..عروس نمیاد طفلک سرش درد میکنه و رو کرد به همه و گفت عصری همگی باید بریم پیشش..منم که دوزاریم افتاد میخوان منرو به این بهانه ببرن دست بوس، همسری رو در یک موقعیت مقتضی کشیدم کنار و گفتم من نمیام تا اومد حرف بزنه صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم همسری من نمیاممممممم...

بعد ناهار حدودای ساعت 3 همسری گفت من از چند روز پیش به شیوا قول دادم که امروز ببرمش بام سبز...منهم تا اینو گفت انگار این ماجرا برام تازگی نداره گفتم آره باید کم کم بریم چون زود تاریک میشه و برگشتن سخته و پاشدم رفتم تو اتاق پالتو و شالمو بردارم و عمدا طولش دادم تا حرفاشونو بزنن چون اصلا تحمل شنیدن حرف اضافه نداشتمفقط موقع اومدن بیرون شنیدم که خواهر شوهره میگه خوبیت نداره و تا منو دید حرفشو خورد...
بعد من و همسر مهربون رفتیم یکمی گشتیم وحالا هم برگشتیم خونه... نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟ اما من هرگز به هیچ حکم بایدی گردن نمیذارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:12  توسط شیوا  | 


سلام سلاممم..اول یه خبر.. فردا تولد دو دخترخواهر شوشو جانه


اینروزا همش درگیر خرید و بازار و کمی تا قسمتی فوضولی بودم..بگم کادو چی خریدیم ؟ واسه دختر بزرگه که 16سالشه یه بلوز شلوار سرهمی صورتی خوشمل و واسه کوچیکه که 13 سالشه یه سرویس کامل لوازم تحریر با کلاسور .. دیشب بعد از موسسه رفتم خونه خواهر شوهر برای کمک و تزئین و این چیزها.. وقتی برگشتم دیدم همسرخان رسیده...این روزها موسسه شلوغه بخاطر اینکه داریم به آخر سال نزدیک میشیم و اگه پژوهشگرا طرحهاشون تموم نکن اعتبارش رو ازشون پس میگیرند و معمولا همسری جان منکه مدیر دفتر پژوهشه تا دیروقت میمونه.. خلاصه اومدم و دیدم همسر جان تشریف آورده و واسه خودش آشپزی کرده..اگه بهتون بگم چه بلایی به سر آشپزخونه نازنین آورده بود باورتون نمیشه. وسایل پخت برای املت: ماهی تابه 2عدد، کاسه برای هم زدن تخم مرغ جدا برای خرد کردن گوجه ها جدا، چند عدد چنگال پراکنده در اقصی نقاط آشپزخانه( اگه غلط نوشتم مجیک جان اصلاح کنه) بعدشم تموم جاهای ادویه اعم از نمک و فلفل و حتی آویشن روی میز آشپزخونه. ضمن اینکه تی وی روشن و ایشون جلوی تی وی خواب. من ماتم برده برده بود که این همون همسری همیشه اتو کشیده و مدیر منه؟ راستش خیلی دوست داشتم بیدارش کنم و سرش جیغ بکشم.ولی خود داری کردم و بقول مامانم دراین موارد خونه داری کردم. مادرم به این کارها که بقیه میگن مکر و حیله زنانه میگه خانه داری...شما اگه ربطشرو فهمیدی به منم بگید..خلاصه خونه داری کردم و رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و یه پتو برداشتم آوردم انداختم روش..شاید این حرکتم یکمی فیلمی و اغراق آمیز بود( از این جهت که پتو رو جوری انداختم که بیدار بشه)

اما به شدت جواب داد بیدار شد و مثل بچه ها گفت شیوا اومدی؟ گفتم ناراحتی برگردم..گفت نهههه.و انگار تازه متوجه موقعیت دور و برش شده باشه عین تیر از جاش پاشد و شروع کرد به معذرت خواهی که من میخواستم همه جارو مرتب کنم و اله و بلهههه اما یهو خوابم برد و ...

بهرحال 2تایی همه جارو مرتب کردیم ومنم با اینکه وقتی لکه گوجه فرنگی رو روی کف تازه تمیز شده و سفید آشپزخونه رو دیدم  دیگه دادم داشت در میومد سعی کردم به روی خودم نیارم

فقط ازش پرسیدم همسری چرا دو تابه؟؟میدونید چی گفت؟ حدس بزنید.. تو یکیش گوجه ها رو جدا سرخ کرده بود و بعد همه متریال رو ریخت تو اون یکی و بعدش بهش تخم مرغهارو زد..نگید شوهرم خنگه ها چون واقعا باهوشه..اینرو همه میگن و منم میدونم ولی نمیدونم چرا گاهی...

خداییش گاهی تحمل زندگی مشترک خیلی سخته...خیلیااااااااااااااا...واسه شماها که متاهلید اینجوری نیست؟؟ میشه بگید شماها تو اینجور موقعیتها چیکار میکنید؟ امروز برای یکی از خانمهای همکارم که خیلی باتجربه و مهربونه ، صبح تعریف کردم گفت طبیعیه عزیزم..

راستی امروز تصادفی یه ایمیل برام اومده بود طرز متفاوت تهیه نیمرو رو توسط دو جنس نشون میداد..من خندم گرفت و اصلا اینجوری شد که برای خانوم همکار تعریف کردم. چون اونم گفت شوهر من هم همینجوریه.البته فکر کنم نویسنده این ایمیل یک آقا بوده چون در دستور کار نیمروی خانمها جای مورد 1 و 2 رو اشتباه نوشته

نیمرو

دخترها:
۱- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۲- زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
۴- چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
۱- توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
۲- توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۳- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
۴- توی ماهيتابه روغن ميريزن
۵- توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
۷- چند تا فحش ميدن
۸- دنبال كبريت ميگردن
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
۱۱- ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
۱۲- تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
۱۴- ميرن سراغ بقالی سر كوچه و ۲۰ تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن
۱۹- نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
۲۰- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
۲۱- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
۲۲- صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۳- نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
۲۴- بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
۲۵- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
۲۶- توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
۲۷- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
۲۸- صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
۲۹- سريع برميگردن توی آشپزخونه
۳۰- تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
۳۱- ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
۳۲- دنبال ظرفهای مسی ميگردن
۳۳- قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
۳۴- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
۳۵- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
۳۶- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
۳۷- ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
۳۸- روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
۳۹- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
۴۰- نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
۴۱- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
۴۲- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
۴۳- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
۴۴- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
۴۵- نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:52  توسط شیوا  | 

من امتحات تعیین سطح دادم
من فکر میکردم زبان بسیار مرغوب و درازی دارم.
اما ممتحن موسسه زبان به من فهموند زهی خیال خام زهی خیال باطل
من در بیسیک دو ...پذیرفته شدم.
...
اینها چند کلمه بود در توصیف ممتحن موسسه زبان که به دلایل امنیتی و اخلاقی حذف میشه
جدا واژه  های مهرورزانه تری به ذهنم نمیرسه
من خود و آقای همسر و همه فامیل و دوستان و آشنایان و رئیس ارجمند رو به مدت 1ماه به صلابه کشیدم و اینقدر زبان خواندم که باور کنیدددد شبها به زبان اجنبی خواب میدیدم...
ضمن اینکه در سفر دوبی در ماه عسلمان (هدیه خواهر شوشو جان) کلی انگلیسی حرف زدم و کلی از خودم دانش زبان در میکردم بطوریکه همگان و مهمتر از همه شوشو جانمان بسی حذ می بردند و مبهوت میشدند و میبالیدند از داشتن چنین بانوی فرهیخته ای
اما ناگهان امروز به شدت در پوزم خورد و شرنگ تلخ شکست ( مزه شهادت بیتر بود) را چشیدم.
من از کلاس برگشتم و دیدم جناب همسر هنوز تشریف نیاوردند..نمیدانم با چه رویی نتیجه را به خاندان گرامش اعلام کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:59  توسط شیوا  | 

یه حس نسبتا قابل توجهی بهم میگه بنویسم و این روزهارو ثبت کنم.خودم هم نمیدونم این حس چیه...اما حالا که تقریبا دو ماه از ازدواجم با آقای همسر میگذره و کمی ذهنم آزادتر شده و یکمی بزنم به تخته آرامش پیدا کردم بدم نمیاد یه پنجره ای باشه که حرفامو، دردلامو و بالاخره تجاربمرو به واسطه اون به جهان جذاب مجازی انتقال بدم.
قبل از هر چیزی خودمرو معرفی میکنم. من شیوا هستم ۲۶ ساله و توی یه خونواده خیلی شلوغ اما گرم و صمیمی به دنیا اومدم. لیسانس جامعه شناسی هستم و تو دانشگاه با آقای همسر آشنا شدم..بعدشم تو انجمن و سایر برنامه های حاشیه ای دانشگاه بیشتر با هم آشنا شدیم و روز بروز بیشتر بهم علاقه مندشدیم  و بالاخره ۱سال پیش پیوند مهرمون رو به ثبت رسوندیم. بعد از کلی مصائب تلخ و شیرین بالاخره ۲ماه پیش این پیوند رو جشن گرفتیم و حالا هم در کنار هم زیر یک سقف زندگی می کنیم و با همدیگه تو یک موسسه پژوهشی کار میکنیم...
الان که بنده مشغول به تحریر در آوردن این خطوط هستم جناب همسری در حال کشیدن خمیازه بلند و کشداری هستند و میدونم که اگه سرمرو برگردونم  می بینم که مثل یک بچه شیر خودشان را کش آورده اند و از ما تقاضای کمی توجه میکنند.
به نظر شما به نوشتن ادامه بدم یا برم و به همسری خان توجه کنم؟؟؟
باز هم احساس بر عقل چیره شد..اصولا همه گرفتاریهای این جهان از همین نقطه آغاز می شود...
تا پست بعدی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:13  توسط شیوا  | 

یک پنجره برای دیدن / یک پنجره برای شنیدن / یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی / در انتهای خود به قلب زمین می رسد / و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ / یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را / از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم / سرشار می کند . / و می شود آنجا / خورشید را به غربت گل های شمعدانی میهمان کرد / یک پنجره برای من کافیست. / من از دیار عروسک ها می آیم / فروغ

تولدم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:14  توسط شیوا  |